|
شریک غم | ||
[ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ] [ 15:3 ] [ حسن ظهرابی ]
نمی دانم
پس ازمرگم که آید
بر مزار من
که بنشیند به سوگ من
سیه چشمی
سیه بر تن کند یا نه
ولی سوگند
ترا سوگند به جان دلبرت
سوگند
مرا هم یاد کن آن شب که
من در زیر خاک سرد
تنهای تنهایم!
hasanzz
[ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ] [ 9:27 ] [ حسن ظهرابی ]
غریب کربلا
مسلمانان حسین مادر ندارد.........غریب است و کسی بر سر ندارد [ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ] [ 9:51 ] [ حسن ظهرابی ]
رسول گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله در دوران حیات شریفشان رنجها و آزار و اذیتهاى بسیارى را تحمل نمودند تا بتوانند نهال نوپاى اسلام را آبیارى نمایند و آن را به ثمر بنشانند. از آن حضرت نقل شده كه فرمودند: «ما أوُذِىَ نَبِىٌّ مِثْلَ ما أوُذِیْتُ(1)؛ هیچ پیامبرى به اندازهاى كه من اذیت شدم، اذیت نشد.» در چنین شرایطى و مخصوصا بعد از وفات خدیجه و ابوطالب علیهماالسلام كه سختترین دوران زندگى آن حضرت سپرى مىشد، فاطمه علیهاالسلام بهترین یار و حامى و شریك غمهاى پدر بود و حتى در هنگام جنگها ایشان را تنها نمىگذاشت. مورخین نوشتهاند كه وقتى در جنگ احد صورت نازنین رسول خدا صلىاللهعلیهوآله مجروح و خونآلود شد و خبر آن به حضرت فاطمه علیهاالسلام رسید، به همراه عدهاى از بانوان به راه افتاد و خود را به پیامبر صلىاللهعلیهوآله رساند، پس چون فاطمه علیهاالسلام مشاهده نمود كه خون بند نمىآید، در حالى كه او خون را شستشو مىداد و على علیهالسلام به وسیله سپر آب بر روى آن مىریخت، قطعه حصیرى را سوزاند تا تبدیل به خاكستر شد، سپس آن را بر زخم پدر ریخت و خون قطع شد.»(2) همچنین نقل شده كه در جریان جنگ احزاب كه از پر رنجترین غزوات اسلامى بود، فاطمه علیهاالسلام به كنار خندق آمد و براى پدر كه چند روزى گرسنه مانده بود، غذا آورد، و در جریان فتح مكه براى پدر خیمه زد و آب براى شستشو آماده نمود تا گرد و غبار از تن بشوید و لباس پاكیزه بپوشد و رهسپار مسجدالحرام شود.(3) [ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ] [ 15:52 ] [ حسن ظهرابی ]
[ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ] [ 9:31 ] [ حسن ظهرابی ]
به نشانی ات ایمان آورده ام نرسیده به باران یک نفس تا آسمان چند قدم رو به دلم و نگاهی که به عطر بهار دلبسته است روی گلبرگ دلت کدپستی بگذار رمزآن.... روز من و تو رمزآن.... آن لحظه ی ناب! باران بی هوا هوایی ام می کنی و من هنوز به جستجوی یادآن دوران به استقبال باد می روم کجایند آن شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی دراین سکوت و این صدای دوردست پس چرا مرا صدا نمی کنی؟ دلم تنگ خواهد شد اما نخواهم گریست ... نه ! برای دلتنگی ام نخواهم گریست ... برای قصه ای ناتمام خواهم گریست که با آخرین روزهای جنگ تمام شد . دلم تنگ خواهد شد ... نه برای دیروز و نه برای فردای نیامده از راه ... من دلم برای آوای صادقی تنگ خواهد شد که روزی مرا به مهر می خواند و روزی به سردی می راند ... دلم تنگ خواهد شد برای تمام تلخ بودنهایت و تمام صبور ماندنهایم ... دلم برای بازی یکطرفه ی بی داور و بی تماشاچی مان تنگ خواهد شد... دلم تنگ خواهد شد...برای آن لحظه های ایثار... برای آن صدای ملکوتی امام (ره) کاش یادت نمی کردم ...کاش یادش نمی کردم ... کاش یادم نمی کردی . شاید آنوقت با قصه ای نا تمام از تو به آغاز افسانه ای تازه می رسیدم! کاش .... باز هم می نویسم باران ( حسن ظهرابی )
باز هم می نویسم باران - با تمام گلایه هایم
[ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ] [ 8:10 ] [ حسن ظهرابی ]
قسمتی از خطبه عظیم حضرت فاطمه - س
و خداوند ایمان را آفرید برای تطهیر شما از شرک و نماز را آفرید برای تنزیه شما از کبر و زکات را برای تزکیه حال شما و افزایش روزی شما و روزه را برای تثبیت اخلاص شما و حج را برای پایداری دین شما و عدل را برای تنظیم قلبهای شما و اطاعت و امامت را واجب کرد برای نظام یافتن ملت و دور ماندن از تفرقه و جهاد را وسیله عزت اسلام قرار داد و صبر را وسیله ای برای جلب پاداش حق و مصلت عامه را در گرو امر به معررف و نهی از منکر قرار داد و نیکی بر پدر و مادر را سپری ساخت برای محافظت از آتش قهر خودش
باران - عصرانه های آدینه 23
درخشک سالی سالهای غم انگیز انتظار وقتی باران اززمین خداحافظی می کرد دستان خالی زمین بالا آمد وبه نگاه خشک زمان سلام کرد آنگاه ، آهی کشید که اشک چشمه اززمین بالا جوشید او گفت : من ، اگرچه آسمانی هستم اما ریشه درزمین دارم پس رفتنم را نیامدن ندانید و گفت: ریزش مداوم فواره های آب را باران نپندارید بل باران، باران است وقتی خودم را کاویدم - عصرانه های آدینه 22 دیشب که به دریا سفرکرده بودم وقتی به شعاع نورفانوس خیره شدم حجم اورا مضاعف دیدم اما وقتی خودم را کاویدم چشمانم را به اندازه یک ابر گرفته دیدم وقطردلم را تحلیل یافته تر پس سنگی اززمین برداشتم تا وزن بودنم را احساس کنم ناگهان صدایی لطیف به درونم خزید که ای خود زن خودشکن ! سنگ را هم برخود بزن وقتی به خودم آمدم هوای دریا را دیدم که ازمن می گذشت اما من هنوزهم درخود مانده بودم. کودکان یک شهر - عصرانه های آدینه 19 عذرم را بپذیر آقا ! امروز چترم را بسته ام تا باران - این لطیف مهربان همیشه گریان - بالهایم را بشوید. امروز دل به دریای خاکی ها زده ام تا کاروان کاروان گریه را پیاده روی کنم وسر برکوهها گذارم. تو که می دانی آقا! خدا خیلی بزرگ است اما ای کاش آنقدرکوچک می شد تا بتوانم اورا به خانه بیاورم وچروک دستان عدالت را برایش نقاشی کنم ونیز گناهان کبیره شهرآدم ها یا همان دهکدۀ جهانی را ترسیم نمایم. درزمانی که تاج آزادی را برسرنهاده اند وسوزن دموکراسی را ازبینی درختان وحیوانات هم عبور می دهند به کودکان یک شهر درس همیشه مردن می دهند و شگفتا که درهمسایگی آنها شیوخ قبیله پسته های ما را می خندند وهم سیب های بعد ازجنگ را دندان می زنند. آقا! بیا کاری کن که انگارشیطان درجلد جهان رفته است. فنجان قهوه سرد شد... فنجان قهوه سرد شد،آقا نیامدید یا اینکه من ندیدمتان،یا نیامدید یک میزبا دوصندلی وچندکاج پیر یک جفت چشم منتظر...اما نیامدید یک سال روزنامۀ هرروزو...هیچ گاه در تیترهای صفحۀ فردا نیامدید بیهوده دلخوشم همۀ روزها گذشت حتی غروب روز مبادا نیامدید اینجا دلم فسیل شد اما کسی ندید حتی شما برای تماشا نیامدید حالا اگر به فرض که دنیا دل من است انگارهیچ وقت به دنیا نیامدید. [ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ] [ 7:54 ] [ حسن ظهرابی ]
|
||
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : sib theme ] | ||